یک خاطره
امروز میزبان یکی از معلمان بازنشسته بودم از او خواستم خاطره ای را از دوران تدریس و معلمی بگوید .
گفت معلم کلاس اول بودم یکی از دانش آموزان مشق هایش را خیلی زیبا می نوشت و به مدرسه می آورد. یک روز از او پرسیدم چه کسی مشق هایت را می نویسد گفت: پدرم به او گفتم به پدرت بگو از این به بعد مشق هایت را ننویسد خودت بنویس.
روز بعد وقتی بچه ها وارد کلاس شدند دانش آموز مذکور گفت خانم اجازه؟ پردرم گفت معلمت غلط کرده.
پرسیدم پدر دانش آموز چه کاره بود
گفت ارتشی
این خاطره مربوط به سال های قبل از انقلاب بود
خاطره دیگر:
دانش آموزی داشتم که وسایل و غذای بچه ها را می دزدید. یک روز بعد از کلاس از خواستم بماند و دلیل این کارها را جویا شوم ، پرسیدم مگر برات خوراکی نمی گذارند گفت نه در ادامه متوجه شدم مادر ندارد و پدر هم خیلی به این کودک توجه ندارد به او گفتم از این به بعد هر چه خواستی برو از فروشگاه مدرسه بگیر پولش رو من حساب می کنم.ولی به وسایل بچه ها دست نزن بغض کرد و اشکش سرازیر شد . گفت من خیلی روزها گرسنه ام. ......... مدت ها بعد ...
روزی در اتوبوس واحد نشسته بود جوانی به سمت من آمد و سلام کرد گفت مرا بیاد دارید گفتم نه . ماجرای بالا را یادآورشد . گفت من همان دانش آموزم الان دانشجوی سال ششم پزشکی ام
خیلی از من تشکر کرد...

اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.